تبليغاتX
باران
 
فعالیت های اجتماعی، علمی و حمایتی به انسان پویایی و نشاط میده. این یک وبلاگ اجتماعی است
 
خسته از ما، خسته از خود، خسته از مرحم بی خود

خسته از وصف دروغین دل غمزده خود

خسته از دلخوشی کاذب تو خسته ی عاصی

خسته از این همه احترام و این وصف حماسی

از اسیر کردن فریاد، خسته از حسرت بارش

خسته از ظاهر لبخند، خسته از شیوه خواهش

خسته از حس غریبی که به یک مرغ مهاجر

داشتم و دارم و دارم، تا ابد، تا به شقایق

خسته از عجز و تمنا، خسته از ماندن اینجا

خسته از درد نگفتن، خسته ام از همه دنیا

خسته از دادن تاوان خطایی که تو کردی

خسته از اینکه تو از کودکی در حال نبردی

خسته از جلوه ی محراب تو و خلوت دیگر

خسته از درسی که دادی و خودت عمل نکردی

خسته از این همه زجری که کشیدم تا به اینجا

و به الطاف غرورت، می کشم تا ته دنیا

خسته از این همه پاکی تو و عشق و غرورت

که به درد این زمونه نمی خورد، نوع سرورت

خسته از سنت تو، سنت غمگین زمونه

خسته از قافیه ساختن واسه این شعر و بهونه

خسته از این همه تکرار، خسته از درد نهفته

خسته از حسرت گفتن، خسته از راز نگفته

خسته از درک معمای پارادوکس درونم

خسته از اینکه نمی خوام بدون جواب بمونم

خسته از جستجوی یافتن دلیل کافی توی ذهنم

برا پاک کردن این شعر توی قلبم، توی فکرم

خسته از خود، خسته از ما، خسته از تکرار بی جا

خسته از تکرار این شعر، خسته ام از همه دنیا

 

فرهاد اسدی

  نوشته شده در  شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 17:46  توسط فرهاد اسدی سهی  | 
امشب دوباره بعد از مدت ها خواست بنویسه، رفت یه لیوان چایی ریخت،  سیگارش رو هم روشن کرد و نشست، به کیبور خیره شده بود، نمیدونست از کجا باید شروع کنه، اصلا نمیدونست چی رو میخواد بنویسه

دلش میخواست اون شب هیچ وقت صبح نمیشد، همون شبی که از فرداش تنها شده بود،همینجوری به صفحه کلید خیره شده بود دستاش میلرزید و قدرت نوشتن نداشت، ولی بالاخره باید از یک جا شروع میکرد دیگه، آخه چرا؟ بعد از اون همه اتفاق، درست لحظه ای که همه جیز داره خوب پیش میره، یهو انگار یکی نخ کاموایی که از پایین لباس آویزون شده رو بگیره بکشه، و لباس همینجوری تا بالا شکافته بشه، یهو ببینی که انگار یه جای کار میلنگه، دیگه هیچ چیز سر جاش نیست، یک سری اتفاقا افتاده که همه برنامه ها رو دستخوش تغییر قرار داده، آخه چرا حالا، چرا حالا که همه چیز داره درست پیش میره، دلش میخواد به همه فحش بده، اصلا هدف یادش رفته، اصلا برای چی پاشده بود اومده بود، دیگه حتی این رو هم نمیتونه به یاد بیاره، دلش میخواد پاشه بره اون بالا، پیش خدا بشینه دوزانو، و ازش توضیح بخواد، ولی نمیشه کاریش کرد، زندگیه دیگه، هیچ وقت اون طوری که میخواسته پیش نرفته، نمیدونه، شاید اون هم تلاشی برای تغییرش نکرده، ولی کرده، مطمئنه که کرده، اصلا اگه تلاشی برای تغییرش نمی کرد که این تصمیم رو نگرفته بود، ... پس چی شد، کجای کار اشتباه بود؟ باید میشست دوباره از اول مرور میکرد با خودش، ولی خوب حالا باید چیکار میکرد، اون طعم زندگی رو چشیده بود، خیلی هم خوشش اومده بود، خیلی براش سخت بود که دوباره برگرده به همون اوضاع سابق، ولی باید تصمیم میگرفت، یا باید خودخواهانه ادامه می داد و بدون توجه به آخرش، یا باید از خودخواهیاش میگذشت و دوباره همه چیز رو از دست میداد

فکر فکر فکر فکر، چقدر این همه فکر خسته کنندست.... یعنی چی؟ یعنی اصلا از اول هم نباید شروع میشد؟ یعنی اصلا شروعش یک اشتباه بود؟ ولی نه، نمیتونست اشتباه باشه، اگه اشتباه بود تا اینجا نمیومد

چقدر دوست داشت داد بزنه، بگه نرو، بمون، چقدر دوست داشت جلوشو بگیره، ولی هربار که میخواست بگه، انگار یکی دهنش رو می بست، انگار یکی میگفت از خودخواهیت بگذر، و این حرف برای همیشه تو بغضش گره خورده باقی موند، شاید میتونستند با هم بمونند، ولی با شرایط به وجود اومده .... احتمالش خیلی کم بود، اینجوری درسته که عشق بود، ولی جز اون هیچی نبود .... نمیخواست کسی رو توی این مرداب که داشت لحظه لحظه توش فرو میرفت، قربانی کنه، اگه نمیشد چی؟ اگه به چیزی که میخواستند نمی رسیدند چی؟ اونوقت نمیتونست خودش رو ببخشه، که زندگی یکی دیگه رو هم ازش گرفته

نه، نمیتونست این اجازه رو به خودش بده

تیک تیک ساعت مثل پتک توی سرش فرود میومد، دیگه وقتش رسیده

چقدر خدا خدا میکرد اینها یک خواب بوده باشه

ولی نبود .. نبود ..... نبود

اون از خودخواهیش گذشته بود ... داشت با دست های خودش یک فرشته کوچولو رو راهی می کرد، ولی قدرت این کار رو هم نداشت، آخه چرا باید اینجوری میشد، چرا، این چرا رو باید از کی میپرسید؟

 

داشت تو دلش براش دعا می کرد، دعا میکرد که برگرده و طعم زندگی رو بهتر از قبل بچشه، که همه تو فرودگاه منتظرش باشند، که همه بپرند تو بغلش، که خوشحالش کنند، که خوشحالیشون رو بهش نشون بدند، که بتونه عشق بورزه و بهش عشق بورزند، که الان دیگه طعم زندگی واقعی رو بچشه، که همه دورش رو بگیرند و هیچوقت تنهاش ندارند، که همه بهش بگند که چقدر دوستش دارند

....

یک نگاهی به چاییش کرد، یک نگاهی به سیگار، چشماش رو بست، داشت با خودش فکر میکرد، فکر روزایی که همه چیز عالی بود، عطرش رو می تونست استشمام کنه، اون کنارش بود، سرش رو گذاشت رو پاش، دستش رو گرفت، یک نگاهی به چشاش کرد، یک نگاهی به پنجره، به دوردست، به بالا، به عرش، به خدا، یک نگاه ملتمسانه، یک خواهش بزرگ

....

دیگه رسیده بودند

....

رفت، رفت و لابلای جمعیت گم شد

ساعت ها قدم زد و مرور کرد، چقدر شیرین بود، چقدر زندگی کنار یک فرشته دلچسبه، چقدر همه چیز خوب بود، و خدا رو شکر میکرد که هنوز هم خوب باقی مونده و اونها میتونند تا آخر عمر دوتا دوست صمیمی باقی بمونند، این تنها چیزی بود که بهش قوت قلب می داد، داشت لحظه ها رو میشمرد تا لحظه دیدار دوباره برسه

دیگه حتی نمیدونست برای چی اینجاست، دیگه حتی انگیزه برگشتن هم نداشت، دیگه حتی حوصله سیگار گشیدن هم نداشت، چایی هم که برای خودش ریخته بود سرد شده، سیگاری هم که روشن کرده بود خاکستر شده، همینجوری نگاهش به کیبورده، از برخورد قطره اشکی که روی کیبورد چکید، به خودش اومد، دیگه حتی یادش نمیاد که میخواسته چی بنویسه، اصلا دیگه حوصله نوشتن هم نداره ..... کامپیوتر رو خاموش کرد، دیگه حتی دل توی بالکن رفتن رو هم نداره

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 23:47  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

داشتم میرفتم، یکی داد زد "چالوس فوری"، نمیدونم چی شد. دیدم لب دریام، بارون بود، خیس شدم، شسته شدم، اینو نوشتم:

شنیدم قصه ها از عشق فرهاد

ندیده روی شیرین، کرد فریاد

شنیدم بارها مجنون و لیلی

شنیدم قصه ها زین گونه خیلی

ندانستم که این داغ جهان سوز

بیفتد بر دلم جان سوز و دل سوز

کنون گویم برایت داستانم

اگر خواندی، ز درگاهت نرانم

در ایام جوانی شوخ و شنگی

در آن دوران مستی و ملنگی

در آن دوران که هر کس را دلی هست

در آن دوران که بزم و محفلی هست

در آن دوران که دورانی ست پر خم

در آن دوران که دل را نیست مرهم

بیفتادم به راه عشق بازی

که شاید دل شود زین کار راضی

دوصد در باز دیدم من در آن راه

دم کریاس هر در روی چون ماه

درون هر دری صد نغمه ساز

سماع دخترانی با دو صد ناز

ولی یک در بدیدم نیمه بسته

درونش خوبرویی کَج نشسته

همه درها بجز آن در ببستم

دم درگاه آن یک در نشستم

بگفتم از همین یک در درآیم

دگر درها نخواهد شد سرایم

بگفتم شوخ و شیرین، رهزن دل

دلم مانَد بر این در پای بر گِل

همان تُرک پریوش چهره ای تو

همان با مِهر دل آغشته ای تو

تو ای ساقی شور و عشق و مستی

تو ای دردانه، ای رویای هستی

دمی برکش ز روی چهره قابت

عنایت کن دو جام از آن شرابت

شراب ناب ترد و ارغوانی

بده من را ز اکسیر جوانی

منم دُردی کش رویای رویت

چه لنگان آمدم من سوی کویت

تو ای لولی وش، ای ترک دل آرا

کنم قربانی ات این دست و پا را

عنایت کردی از آن لعل رویت

بفرمودی بیایم سوی کویت

گرفتی دستم و بیرون کشیدی

نمی دانم درون دل چه دیدی

شدی دلبر، شدم عاشق به کویت

بیامد این دلم با سر به سویت

چو تب کردی بمردم من ز داغت

شدم در آن شب تیره چراغت

به یادت هست وقتی تشنه بودی؟

و یا یک آنِ دیگر گشنه بودی؟

بیاوردم برایت رود پر آب

دو صد ظرف غذا، انواع بسیار

شدم من نردبان قرص و محکم

شدم دیوار پشتَت همچو آهن

دمی کج خلق بودی دل شکسته

دمی خندان دهن، مانند پسته

دمی بوسیدمت، پرواز کردی

دمی دیگر شکایت ساز کردی

دمی خواندی به کویت این دلم را

شکستی یک دمی دیگر سرم را

ولی با این همه پستی بلندی

اگر اکنون به افکارم نخندی

بماندم بر سر عشقت وفادار

وفادار دلت، حتی سر دار

شدی معشوق من بیش از چهل ماه

نمی دانم چرا رفتی به ناگاه

خودت گفتی وفاداری تو بسیار

بگفتی رو، برفتم من به ناچار

زدی زیر تمام گفته هایت

براندی این دلم را از سرایت

دلیلش را ولی هرگز نگفتی

درون سینه این رازت نهفتی

دلیلش را نهفتی بی کم و کاست

نمی دانم چرا قلبت چنین خواست

ز کویت با دل رنجیده رفتم

به راهم نامَدی، غمدیده رفتم

ولی دارم سپاس از لطف الله

که شرمنده نشد قلبم در این راه

که کردم هرچه از دستم برآمد

ولی آخر خودم جانم سر آمد

چه خوش گوید نظامی بی کم و کاست

هر آنچه گفتم از اول، به یکراست

"که فرهاد از غم شیرین چنان شد

که در عالم حدیثَش داستان شد"

کنون درها دوباره باز گشته

ولی قلبم ز داغت بر نگشته

به آن درها نگاهی هم نکردم

بمیرم هم، ز قولم بر نگردم

بِشوی آن تیرگی را از نگاهت

مزن بر هم همه پل های راهَت

کنون گویم برایت یک مثالی

اگر گیری تو نکته از معانی

به کارش گیر در راهت از این پس

مشو غرّه به امروزت، مگو بس

"چو بِه گشتی، طبیب از خود میازار

چراغ از بهر تاریکی نگه دار"

فرهاد چالوس پاییز 88

  نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:11  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

امروز امتحان تافل داشتم. محل امتحان هم دانشگاه آزاد بود.

چون من خودم قبل از این امتحان تو هیچ سایتی مطلبی در مورد امتحان تافلی که تو دانشگاه آزاد برگزار می شه نخوندم، گفتم یه چند خطی بنویسم، شاید برای کسانی که می خواند امتحان بدند مفید باشه

اول از همه توزیع کارت. بر خلاف اون چیزی که متداوله و معمولا کارت رو روز قبلش توزیع می کنند، توزیع کارت تو همون لحظه انجام شد. اول از همه، جوری رفتار می شد که انگار کودکستانه. اون آقایی هم که داشت کارت رو توزیع می کرد، راستش، من به برخوردش نمره خوبی نمی دم. بعضی وقت ها حس می کرد که انگار داره با نوکر در خونه باباش حرف می زنه. بعد از گرفتن کارت و گذشتن از لابلای جمعیتی که منتظر دریافت کارت بودند، وارد سالن شدم. روی صندلی ها یکی در میون شماره زده بودند که شماره 66 مال من بود. روی صندلی که نشستم، اولش احساس خوبی بهم دست نداد. احساس می کردم تنگه. که بعد از گذشت چند دقیقه احساس بهتری پیدا کردم. هوای سالن هم خوب بود. بعد از اینکه همه بچه ها روی صندلی ها نشستند، و افرادی هم که استندبای بودن، جایابی شدند، یک خانومی که مسئول برگزاری امتحان بود شروع به صحبت کرد. و نصفی فارسی نصفی انگلیسی مقررات آزمون رو برای ما شرح داد. بعدش نوبت تست صدای بلندگو بود. این مرکز هدفون نداره، ولی انصافا صدای بلندگو واضح و رسا شنیده می شه. اول قسمت writing شروع شد، که نیم ساعت طول کشید. بعدش هم نوبت به listening رسید و بعد از اون structure و reading

reding یکخورده سخت بود ولی از قسمت های دیگه با کمی تلاش می شد نمره کامل گرفت

2 تا پاسخ نامه داده می شه، یکی برای writing و یکی برای بقیه قسمت ها که روی هر کدوم محل هایی برای نوشتن مشخصات وجود داره

از نکات جالب این بود که اصلا کارت شناسایی روکسی چک نکرد. یعنی اگه یک نفر دیگه هم می رفت جای آدم امتحان می داد اصلا کسی نمی فهمید. نمی دونم، شاید همیشه اینجوریه، شایدم این بار اینجوری شد، شایدم قرار بوده کارتی دیده نشه...... الله اعلم

امتحان ساعت 8:30 صبح شروع شد و ساعت 12 تموم شد. در کل مراحل برگزاری آزمون مرتب بود و شاید تنها نکته قابل بحث همون طریقه توزیع کارت ورود به جلسه بود. ضمنا توی زمان برگزاری آزمون از بیسکوییت هم خبری نیست. اگه فکر می کنید ممکنه گشنتون بشه، با خودتون ببرید

من تو قسمت در نظر گرفته شده برای کدهای دانشگاه هایی که نمره تافل قراره براشون فرستاده بشه، 2 تا کد وارد کردم، فکرم می کردم زیاده، بغل دستیم 4 تاشو پر کرده بود، تازه می گفت کم آورده. راستی، چقدر آدم می خواد از این کشور خارج بشه، همشونم تحصیل کرده. فکر کنم چند سال دیگه جوونی تو ایران نمونه (البته جوونی که بشه بهش لقب جوون داد). البته طبیعی هم هست، بیخود نیست که ایران بالاترین آمار فرار مغزها رو تو کل جهان داره.

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:2  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

مشخصات جغرافیایی: تقریبا در شمال غربی تهران، در 35 درجه و 43 دقیقه و 20 ثانیه شمالی و 51 درجه و20 دقیقه و 10 ثانیه شرقی میدانی قرار دارد که از شمال وارد بلوار اشرفی اصفهانی شده، به سمت اتوبان های رسالت (حکیم)، همت، نیایش و منطقه پونک، از جنوب به سمت میدان آزادی، از غرب وارد بلوار آیت الله کاشانی و از سمت شرق وارد خیابان ستارخان شده، به سمت میدان توحید می رود

این که گفتم، مشخصات منطقه آریاشهره، کسانی که یک بار گذارشون به آریاشهر افتاده، مخصوصا حوالی ساعت 5 تا 8 شب، اونجا با ترافیک انسانی وحشتناکی مواجه شدند. انسان های بی هدفی که به قول خودشون چون کاری نداشتند اومدند یکخورده تفریح کنند، هر کدوم یک بستنی، ذرت مکزیکی، مینی پیتزا و خلاصه یک خوراکی دستشونه و فاصله بین فلکه اول تا دوم صادقیه و بالعکس رو بارها و بارها طی میکنند و خلاصه زندگی مسالمت آمیزی کنار دستفروشایی که کلا پیاده روهای اون منطقه رو اشغال کردند دارند.

ولی این تمام ماجرا نیست. آریاشهر به محله بی هویتی تبدیل شده که حتی ساکنین قدیمی اون منطقه رو آزار میده، قدیمی های اون منطقه - که روزی جزو محله طرشت محسوب میشده - یادشون میاد روزایی رو که آریاشهر محله خلوتی بود که خلوتیش کنار باغ های طرشت آرامشی رو به انسان می داد، ولی الان انواع و اقسام ناهنجاری های اجتماعی مثل سوهان داره روحشون را سایش می ده. بله، انواع و اقسام ناهنجاری های اجتماعی.

روسپی گری به بدترین شکل ممکن اینجا رواج داره. دیدید مثلا صبحها طلا فروش ها زنگ میزنند بازار، نرخ طلا می گیرند؟ نرخ روسپی گری هم تو آریاشهر تعیین میشه. اینجا قوانین خودش رو داره. چشمک اینجا اصلا کاربرد نداره، کلا یک جور بی کلاسی محسوب میشه. اینجا یه راست میرند سر اصل مطلب، چون کسی وقت اضافه نداره. بحث بر سر قیمت هم فایده نداره، قیمت مقطوع... حتی شما، دوست عزیز!! اینجا دوست شدن معنی نداره، میگن بابا طرف دیوونست، احساس کیلویی چنده، برو بابا دلت خوشه، دیگه این چیزا املیه، خوش باش، فردا رو کی دیده، اینکاره نیستی بابا ..........

میگن فهمیدنش هم زیاد سخت نیست، یکخورده که اونجا بگردی، میتونی تشخیص بدی کی این کارست. اصلا این بلاتکلیفی یه جور احساس روشنفکری بهشون میده، خودشون به خودشون میگند open mind

پاساژ گلدیس که دیگه محشره. یعنی دست داروخانه قانون تو ونک یا پاساژ قایم تو تجریش یا کانال تو گیشا رو از پشت بسته. امروز بعد از مدتها برای خرید رفتم شهر کتاب گلدیس آریاشهر و چون بسته بود وقت داشتم مدتی یه گوشه بایستم و نگاه کنم به اون بازار مکاره.

نمیدونم، یا من خیلی از مرحله پرت شدم، یا اونا یک مشکل اساسی دارند. چون اون چیزایی که من دیدم........

خدایا توبه!!!!

پسرا که خدا خیرشون بده، نمیشه بگی یک مدل خاص، هر کسی یک مدل. یک سری هنوز هم مد چند ماه پیش رو داشتند، انگار یادشون رفته بود شلواراشون رو بکشند بالا،  مارک شورتهاشون معلوم بود. انواع مارک های مختلف... احتمالا پوشیدن استرچ هم یک مدل جدید شده دیگه. خدایی تجسم کنید! یک پسری یک تیشرت تنگ و یک شلوار گرم کن استرچ فوق العاده تنگ پوشیده باشه تازه شلوارشم تا زیر گلوش کشیده باشه بالا. صحنه جالبی میشه. نه؟ قبلا شورتاشون معلوم بود، حالا جای دیگشون.  بعدشم هی سعی میکرد شلوار رو از لای باسن مبارک خارج کنه.

سه تا پسر جلوی گلدیس وایستاده بودن، هر کدوم یک هدفون تو گوششون، که صدای موسیقیشون رو منم میتونستم بشنوم، بعدش داشتند با هم حرف میزندن، و چون صدای همدیگه رو نمیشنیدند مجبور بودند داد بزنند دیگه. رنگ لباسها هم که دیگه داستان خودش رو داره. فقط یک نمونش رو میگم: شلوار لاجوردی، کتونی آبی، تیشرت زرد و البته با موهای سیخ سیخی....

دخترا هم یه جور دیگه، انگار الان همه لوازم آرایشهاشون تاریخ مصرفش میگذره، باید همشو با هم بزنند. باور کن اگه انگشتمو میزدم به صورتش 2 سانت میرفت تو. اینم تجسمش خالی از لطف نیست، یک دختر که اینقدر سولاریوم رفته یا پشت بوم خونشون آفتاب گرفته که بیشتر شبیه اهالی سومالی شده، البته با دور چشم کاملا سفید، با یک رژ لب قهوه ای، چیز جالبی میشه ها. ولی خوب با اون پسرها کاملا هم جور در میاند دیگه. از قدیم گفتند: خدا در و تخته رو خوب به هم جفت میکنه

میگم دیگه، احتمالا اینجوری مد شده، من از مرحله پرتم

بعضی از آدمایی که میان اینجا شاید شب شام درست و حسابی ندارند بخورند و شاید پدر محترمشون برای اینکه خرج خونه رو در بیاره باید روزه ۱۶ ساعت کار کنه. ولی خوب، باید گوشی موبایلی که دستشون میگیرند زیر ۴۰۰ هزار تومان نباشه. میدونید، آخه یک جور بی کلاسیه....

حالا این میون دختر پسرای سنگین هم بودند که وسط این جماعت انگار یک وصله ناجور بودند. یک مادری که با دخترش اومده بودند برای خرید و زود از جلوی گلدیس رد شد مبادا کسی اذیتش کنه، یک خانوم دیگه ای که برای خرید، پشت در یک مغازه منتظر باز شدنش بود و آماج حمله متلک های ریز و درشتی بود که توی پاکت میگذاشتند و تقدیمش می کردند. و خیلی آدمهای دیگه که شاید اون ها هم مثل من برای این همه زشتی تاسف می خوردند

ماشین بازی هم برای خودش حکایتیه، انواع مختلف موسیقی ها که از توی باندهای خربزه ای به این بزرگی  گوش مردم رو نوازش میده، و ترکیبش میزنه رو دست سمفونی 9 بتهون. و خوب معلومه که با این همه ماشین تو خیابون اصلا زشته که یک خانم محترم منتظر تاکسی بمونه!!! چرا؟ ما که داریم خالی میریم. خوب شما رو هم میبریم

خلاصه آقا این آریاشهر برای خودش دنیاییه و جالب اینجاست که خیلی هاشونم مال محله آریاشهر نیستند. و از شهر ها و شهرک های اطراف تهران میاند.

به هر حال اگه تا حالا گذارتون نیفتاده، یک بار ببینید بد نیست، بالاخره هم فال هم تماشا هم کلی چیز واسه خوردن.

گفتنی از آریاشهر اینقدر زیاده که شاید یک کتاب بشه، میگم که، دنیاییه واسه خودش، ما 2 سال تو آریاشهر مغازه داشتیم، اونم پوشاک زنانه!!!! خود همین دو سال رو اگه بخوام بنویسم فکر کنم کلی مطلب بشه.

هر چند که از این مناطق تو تهران کم نیست: گیشا، ونک، تجریش، پارک ملت، پارک دانشجو و .. و .... و .......

 تا حالا کسی فکر کرده که دلیل این همه عقب افتادگی فرهنگی چه کسی یا چه چیزیه؟ شایدم همه میدونند ولی براشون مهم نیست..... در حالی که اتفاقا خیلی مهمه. اگه همینجوری بخواد ادامه پیدا کنه.......

 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 7:49  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

دوباره اول مهر شد

نمیدونم چرا اول مهر که میشه دلم می گیره. خیلی اول مهر رو دوست دارم، ولی دلم می گیره. شاید چون دلم واسه مدرسه تنگ می شه، واسه لوازم التحریر تنگ می شه، واسه خرید کتاب درسی دلم تنگ می شه. واسه مامانمم تنگ تر میشه، چون اون هم عاشق اول مهر و کلا پاییز بود.

یادش به خیر، اول مهر سال 1363 یه جور دیگه بود. انگار قرار بود یک چیز تازه اتفاق بیفته، خوب، تازه هم بود دیگه. ساعت هفت صبح بیدار شدم از خواب، صبحانه خوردم، لباس پوشیدم، ولی یک چیز اضافه بهم دادند، کیف!

قرار بود من با این کیف و چیزایی که توش بود باعث افتخار خانوادم بشم، قرار بود براشون افتخار به چنگ بیارم. با این چنگولام به چنگ بیارم......

رفتیم تا مدرسه که از خونمون پیاده حدود یک ربع راه بود. اسمش بود مدرسه پسرانه شهید صمدایی! بابام من رو برد توی یک اتاق بزرگی که حدود سی تا بچه، شایدم بیشتر، نشسته بودند پشت یک میزهای کشیده ای به اسم نیمکت!! سی تا بچه با لباس های جور و واجور و تیپ های گوناگون، ولی همه همسن خودم.

بابام باهام خداحافظی کرد و رفت و منو تو آغاز راه علم و دانش تنها گذاشت، من یک دفعه ترسیدم و پشت سر بابام اومدم از کلاس بیرون و کل مسیر رو تا خونه پشت سرش اومدم، و جالب اینجا بود که بابام توی طول مسیر حتی یک بار هم برنگشت تا ببینه که من دارم میام پشت سرش، وقتی رسید دم در حیاط، در رو که باز  کرد من از زیر دستاش دویدم رفتم تو، بابام اولش مات مونده بود، بعدش دوباره منو برد مدرسه، ولی اینبار دیگه با تاکسی!!!

یک خانم نسبتا درشت اندام به نام خانم گلچین اومد تو کلاس، این خانم قرار بود پایه گذار علم و دانش بشه برای سی تا بچه شیطون که تا دیروز، وقتی از خواب بیدار میشدند میومدند تو کوچه دنیال گرگم به هوا!! راستی کسی هست که اسم معلم کلاس اولش یادش نباشه؟

وای که چه کلمه زیباییه این: خانم اجازه.........

وقتی من میرفتم مدرسه، تا کلاس سوم راهنمایی، تنبیه توی مدارس آزاد بود، یادمه کلاس دوم معلممون به  خاطر انجام ندادن تکالیف مدرسه، لای انگشتام خودکار گذاشت و من که داشتم از درد به خودم میپیچیدم به خاطر غروری که داشتم هیچی نگفتم، تا اینکه خانم گلچین اومد وساطتم رو کرد.

یادمه یک روز توی درس جمله سازی، بابام بهم حدود صد تا کلمه داد که باهاش جمله بسازم، آخرش دیگه جمله کم آورده بودم با کلمه "برق" نوشتم: دوست من برق دارد!!!! بابام وقتی بهم دیکته میگفت، امکان نداشت که من فرداش توی امتحان نمرم 20 نشه، چون دیکته نمیگفت که، کل کتاب رو میگفت من می نوشتم، حدود 60 صفحه دیکته میگفت بهم.

خرید لوازم التحریر رو خیلی دوست داشتم، هنوزم دارم، عین این بچه هاذوق میکنم وقتی میرم توی مغازه لوازم التحریری، یادمه بابا قبل از مدرسه برامون کلی از این چیزا میخرید. من هم میشستم اینا رو تقسیم میکردم بین خودم و کاوه و سیاوش، کلی خودکار از همه رنگ، تراش و پاک کن و مداد و کلی دفتر و ورق و خط کش و حتی مداد رنگی. و میرفتم تو اتاقم همه اینا رو با دقت میچیدم. یادمه یک ماه از سال نگذشته، همشون گم میشد، ته همه مداد و خودکارا رو که جویده بودم، بقیه شونم گم میشد. حالا مثلا یهو بابا میگفت یکی به من یک خودکار بده، ما هر 3 میدویدیم تو اتاقامون و میشستیم، چون میدونستیم که چیزی پیدا نمیکنیم، بعد 10 دقیقه بابام میگفت: پس چی شد این خودکار و ما آخرش با کلی زحمت از زیر تخت یک خودکار در میاوردیم که نصفه بود و تهش همه جویده شده بود، بابامم شاکی میشد میگفت: یعنی تو خونه ای که سه تا محصل توشه، یک خودکار نباید پیدا بشه؟ واقعا که!!

من که اینقدر شیطون بودم که هر سال که میرفتم برای ثبت نام، ازم کلی تعهد میگرفتند که دیگه آدم باشم، ولی نمیشدم. من فقط یک بار تو زندگیم اکلیل سرنج استفاده کردم اونم زدم زیر پای مدیرمون، اول دبیرستان بودم، یک هفته از مدرسه اخراج شدم و موهامو از ته زدم. کلاس دوم دبیرستان مثلا کاریکاتور ناظم مدرسه رو پای تخته کشیدم و سر کلاس صدای کلاغ در آوردم، کلاس سوم دبیرستان روز معلم یک بسته هفت تایی چلوکباب رو با دوستم برداشتیم و رفتیم تو باغ بغل مدرسه نشستیم بخوریم، یادمه یهم دیدم یکی داره میگه: بچه ها چیزی کم و کسر ندارید؟ گفتیم: قربون دستت یه پیاز بیار برای ما.... بعدش که برگشتیم دیدم مدیرمونه، چقدر دنبالمون کرد که بزندمون

سال آخر دبیرستان که دیگه اوج شلوغ کاری های من بود......

اگه بخوام اینجا بگم که چه خاطراتی دارم از مدرسه، کلی خاطره میشه، شاید حدود 30 صفحه بشه. ولی فقط میتونم بگم که بازم اول مهر شد و من دلم گرفت و ........

اول مهر بوی خوب میده، اول مهر یعنی زنگ مدرسه، یعنس سر و صدای بچه ها، اول مهر که میشه، وقتی مدرسه ها تعطیل میشه، میرم جلوی دبستان زیر خونمون و کیف میکنم، پشام رو میبندم و همه اون خاطره های خوب رو به یادم میارم و لذت میبرم. اول مهر یعنی عشق بازی خدا با کلی بچه.......

صبح است اول مهر، دل میتپد ز شادی

از شوق کودکانه، شهر است پر هیاهو

اول مهر که میشه، دست و دلم به هیچ کاری نمیره، دوست دارم بشینم پشت پنجره، بچه ها رو ببینم که هر کدوم دست مادرشون رو گرفتند و دارند میرند سمت مدرسه. اونوقت چشامو ببندم و برم توی همون سال 63 و همه اون خاطراتی که یادشون بهم آرامش میده و زنده کردن دوبارشون منو زنده میکنه.

باز آمد بوی ماه مدرسه...........

همشاگردی سلام........

مدرسه ها وا شده........

دیروز حس کودکیم زنده شد دوباره و کودک درونم دوباره طغیان کرد و دوباره و دوباره و دوباره اون همه خاطرات خوب مثل یک فیلم از جلوی چشام رد شد. چقدر خوب میشد اگه همه ما میتونستیم یک روز دیگه و فقط یک روز دیگه بریم توی همون دوران و از اون همه زیبایی لذت ببریم

مال شما چی؟ زنده شد؟ اصلا چرا خاطراتمون رو نمینویسیم؟ بنویسیم...... از همینجا شروع کنیم

......به نام خدا.......

.................

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:12  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

ای آبروی پاکی، در شعر من نگنجی

والاتر از کلامی، اندر سخن نگنجی

روح صفا و مهری، با آن همه لطافت

دانستم اینکه آخر در بند تن نگنجی

عصیان قرن هایی، در بارگاه حقت

از هم بدر گریبان در پیرهن نگنجی

تو مرغ باغ حقی، آواز خوان حق شو

ای نوگل بهشتی در این چمن نگنجی

این چند بیت بالا رو پدرم در سوگ مادرم، براش سرود. مادر، کلمه غریبیه، من فکر میکنم از خدا هم ناشناخته تره.

تو وجود یک زن چه اتفاقی میفته که به مادر تبدیل میشه؟ اونوقت میتونه هر کاری بکنه. میتونه ایثار کنه، عشق بورزه، فداکاری کنه، میتونه بزنه به دل آتیش و بره جلو. برای کی؟ برای ما دیگه. مایی که بعضی وقت ها شاید یادمون بره که چی بودیم و چی شدیم. و اینها به خاطر کی بوده. بعضی از ما یهو فکر میکنیم دیگه بزرگ شدیم و خیلی می فهمیم. مردی شدیم واسه خودمون، رگ گردنمون باد میکنه، صدامون کلفت میشه، پشت لبمون سبز شده. یا حتی در مورد دخترها، اونهایی که حس میکنند دیگه بزرگ شدند، و احتیاجی به مادر ندارند، اونوقت خودمون رو عقل کل می دونیم، غافل از اینکه فرزند برای مادرش همیشه بچه میمونه.

مادر یعنی چراغ خونه، یعنی عشق، یعنی همه چیز. بعدش، وقتی یهو بره، آسمون رو سرمون خراب می شه. اولش فقط دل تنگیه، و از دست دادن عزیزترین کس، ولی یک مدت که بگذره، می بینی نه!! خیلی از اینا بالاتره. مرگ مادر یعنی کپک زدن خانه. یعنی مرگ عشق و صفا و مهر و صمیمیت و همه آن چیزای خوبی که ما تا اینجا باهاش حال میکردیم و باعث سرشاری ما میشد.

روزی که رفتم تو اتاق مادرم تا بیدارش کنم رو هرگز فراموش نمیکنم. روزی که هرگز یادم نمیره، روزی که تا آخرین نفسی که میکشم هنوز جلوی چشممه و مثل روز اول برام درد آوره، روزی که مادر رو برای همیشه خوابیده دیدم و هیچ وقت دیگه بیدار نشد.

ولی مادر من همیشه اینجاست. روی مبل نشسته داره ما رو نگاه میکنه. هنوزم همه حرفامون رو میشنوه، فقط نمیتونه جواب بده. البته جواب هم میده، ولی اونقدر قدرش از چیزهای زمینی بالاتر رفته که ناز صداش دیگه برای ما قابل شنیدن نیست و خیلی بالاتر از اون چیزیه که ما بتونیم با گوش زمینی خودمون بشنوبم.

اگه همه ما آدما، قبل از اینکه این درد رو با چشم ببینیم، یک روز، و فقط یک روز اونو احساس میکردیم، حتی یک ثانیه از یک قدمی مادرمون اونورتر نمی رفتیم، تا آخر عمر تو چشماش نگاه می کردیم و بهش میگفتیم که چقدر دوستش داریم و چقدر برامون عزیزه و حاضریم براش جونمونم بدیم.

دو سال و یک ماه از نبود مادر میگذره، بیست و پنج ماه از سخت ترین لحظه های زندگیم گذشت، توی این چند ماه، نمیدونم چیکار کردم، فقط هر چی بود، لذتی نداشت، چون مادر نبود. دیگه تا آخر عمر بزرگترین آرزویی که دارم اینه که سرم رو بذارم رو پای مادرم و چشامو ببندم و به هیچ چیز دیگه فکر نکنم، آرزویی که دیگه تا آخر عمر تو حسرتش میمونم.

مادرم یک بار برام این رو گفت:

در بهاری دیگر، یا خزانی دیگر

شاید اما که نباشم، لیکن....

یاد تو، یاد همه خاطره های تلخ و شیرین گذشته......همچو رویا

میکشد دست به شبهای خیال انگیزم

 

همیشه دوستت دارم، مثل همون وقتی که پنج ساله بودم و میومدم تو بغلت و خودمو لوس می کردم، هنوزم همونم، الان هم میام تو بغلت و خودمو لوس میکنم و سرم رو میذارم رو شونه هات. امن تر از شونه هات جای دیگه ای نیست. خالص تر از عشقت رو جایی ندیدم.

شعر مزار مادرم، که توسط پدرم گفته شد:

به وصل دوست رسیدی عزیز ما خوش باش

اگر چه قسمت ما درد و رنج و هجران شد

چنان به شوق کشیدی تو دامن از این خاک

که بی قراری تو عبرت صبوران شد

کاش میتونستم برای قلمم یک وردی بخونم، تا بتونه بگه که احساسم چیه، کاش قلم های دنیا میتونستند بنویسند که مادر یعنی چی. ولی افسوس که هیچ چیز و هیچ کس یارای تفسیر این کلمه رو نداره....مادر

"فتبارک الله احسن الخالقین" رو خدا برای "مادر" گفت. هونطور که سند بهشت رو به نامش زد

 

  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 13:25  توسط فرهاد اسدی سهی  | 

زن، عشق مي کارد و کينه درو مي کند

ديه اش نصف ديه توست.
و مجازات زنايش با تو برابر.
مي تواند تنها يک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي.
براي ازدواجش – در هر سني – اجازه ولي لازم است
 و تو هر زمان بخواهي به لطف قانونگزار مي تواني ازدواج کني.
در محبسي به نام بکارت زنداني است و تو ....
او کتک مي خورد و تو محاکمه نمي شوي.
او مي زايد و تو براي نوزادش نام انتخاب مي کني.
او درد مي کشد و تو نگراني که کودک دختر نباشد.
او بيخوابي مي کشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني.
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند : نام پدر ؟
و هر روز :
او
 متولد مي شود ،
 عاشق مي شود ،
 مادر مي شود ،
 پير مي شود و بعد مي ميرد.
و قرنهاست که او :
عشق مي کارد و کينه درو مي کند.
چرا که :
در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان ،
جواني برباد رفته اش را مي بيند.
و در قدمهاي لرزان مردش ،
گامهاي شتاب زده جواني براي رفتن.
و دردهاي منقطع قلب مرد ،
سينه اي را به ياد او مي آورد که تهي از دل بوده.
و پيري مرد ،
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي کند.
و اينها همه
کينه است که کاشته مي شود در قلب مالامال از درد او...
،

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 1:0  توسط فرهاد اسدی سهی  | 
من یک دوست دارم که این دوستم یک مامان بزرگ داره که خانم خیلی خوبیه. من واقعا دوستش دارم. خیلی خوش اخلاقه. دوستم مادر بزرگشو خیلی دوست داره و واقعا بهش عشق می ورزه. اصلا در واقع این دوست منو مامان بزرگش بزرگ کرده. این خانم محترم چند وقت پیش در یک روز دو تا جراحی سنگین انجام دادند. من که خیلی دلم شور میزد و از اونطرف نهایت سعی ام این بود که کمی از نگرانی دوستم کم کنم. خدا رو شکر که عمل کاملا موفقیت آمیز بود و مامان بزرگ الان صحیح و سلامت هستند. البته متاسفانه من فرصت نکردم برم ببینمشون و فقط یک بار که تو آی سی یو بودند باهاشون تلفنی حرف زدم. ولی خوب خیلی دوست دارم برم ببینمشون که شرط ادب رو هم به جا آورده باشم. البته من یخورده از مامان بزرگ دوستم حساب هم میبرم  چون خیلی با ابهت و با جذبه هستند و صد البته قابل احترام.

خیلی خوبه، بودن مادر بزرگ و پدر بزرگا رو میگم! به خونه صفا میده، میدونین، چشم و چراغ خونن. اصلا آدم وقتی میره خونه اونها، کلی سرحال میشه و همه غم و غصه هاش از بین میره. ولی متاسفانه من از داشتنشون محرومم. خیلی دوست داشتم که الان لااقل یکی از مادربزرگام در قید حیات بود. ولی خوب خواست خداست و نمیشه باهاش جنگید.  یادم میاد اون موقع ها میرفتم خونه مادر بزرگم (مادرِ بابام) صبح که از خواب پا میشدم میدونستم روی میز چه خبره، نون بربری داغ و پنیر تبریز و چای تازه دم. چه مزه ای داشت. انگار نونش رو سفارشی پخته بودن

دوستم هم تعریف میکرد وقتی خونه مادر بزرگش بوده و شام نخورده خوابش میبرده، مادر بزرگش غذا رو با دست میذاشته دهنش که همینجوری که در خواب به سر میبره غذاشم بخوره. میگفت مزه اون غذا رو توی هیچ غذای ذیگه تا همین الان نتونسته حس کنه، غذا که همون غذاست، پس معلومه اون دست بوده که به غذا مزه داده. خیلی از ماها از این غذاها از دست مادر بزرگامون خوردیم و احتمالا میدونیم مزش چجوریه.

پس من برای مادربزرگ دوستم دعا می کنم که همیشه سرحال و به قول معروف کیفشون کوک باشه. شما هم همین کار رو بکنید....

  نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 1:58  توسط فرهاد اسدی سهی  | 
امروزساعت حدود 7 بعد از ظهر رفتم تو یه پارک نشستم
چه هوایی بود، باد می اومد، نم نم بارون هم بود، از اون هواها که آدم حال می کنه
نگاهم افتاد به قسمتی که وسایل بازی بود. نمی دونید چه خبر بود. پدری داشت دخترش رو تاب می داد و دختره چه کیفی می کرد. ناخداگاه لبخند زدم، نمی دونم، شاید یاد بچگی خودم افتادم
همهمه ای بود. پسری سوار تاب بود و با هر بار تاب خوردن یک قوس 160 درجه رو جارو می کرد و از ته دل می خندید. اون طرف پسری بود که دلش می خواست سوار الاکلنگ بشه ولی همراه نداشت. به ناچار مادرش رفت اون طرف الاکلنگ نشست و چقدر پسر به جرم وزن بیشتر مادر مجبور به صعود بود، صعودی همیشگی. تا مادر برای اینکه پسرش بتونه لذت الاکلنگ سواری رو تجربه کنه مجبور شه روی پاهاش بایسته
پسری که شاید به زحمت 9 سالش می شد، برای اینکه جلوی دختر همسایه پز بده از روی تاب در حال حرکت پیاده شد و زمین خورد و زانوش زخمی شد و دختر چه بی رحمانه بدون حتی نیم نگاهی رفت
دختری که بی اذن مادر از یک سکوی نه چندان مرتفع پرید و دستش زخم شد، و مهر مادری چقدر فرزند رو لوس بار میاره تا مادر رو مجبور کنه که تا خونه بغلش کنه و من آخرش نفهمیدم این که دستش زخم شده بود چه مشکلی برای پاش پیش اومده بود
پسری که میخواست به یک پسر دیگه اسکیت سواری یاد بده
پدری که به دخترش کمک می کرد تا از پله های سرسره بالا بره و تنش رو به دست آهن سرد و لیز بسپره
چند پسر و دختر که توی صفی برای سوار شدن به تاب بودند
چند مادر که مشغول غیبت کردن بودند و چند پیرمرد که کنار هم جمع شده بودند تا هم نوه هاشون بازی کنند و هم خاطرات دوران شبابشون مهر محکمی باشه بر سپیدی موهاشون
و بادی که می رفت تا این همه زیبایی رو به گوش خدا برسونه
تو این زمونه که تفریح بچه ها شده بازی های کامپیوتری و دیدن کارتون های به درد نخور، دیدن این صحنه ها واقعا برام زیبا بود
یاد بچگی خودم افتادم، یاد وقتی که نه کامپیوتری بود، نه پلی استیشن و نه این همه تکنولوژی مختلف که انسان رو ببره به ماورای انسانیت، جایی که سبز نیست
اون موقع فقط بازی بود و خنده. قایم باشک که چقدر به اشتباه "قایم موشک" خطاب می شد،گرگم به هوا، استوپ سینه، استوپ هوایی که چقدر تو همون عالم بچگی خودمون وقتی با کسی لج بودم روش اسم های عجیب غریب می ذاشتیم،هفت سنگ، الک دولک، تیله بازی، زو، گانیه. و اگه دیگه خیلی میخواستیم پامون رو تو کفش دخترا بکنیم "لی لی" بازی می کردیم و چقدر من توی این بازی قهرمان محله بودم
چقدر با دوچرخه زمین می خوردیم، من که همیشه سر زانوم زخم بود و یک چسب روش بود
چقدر برای یار کشی "من من ، تو تو" می کردیم و اگه به توافق نمی رسیدیم " گردو شیکستم! " تعیین می کرد که کی اول یار بکشه. چقدر دو تا پاره آجر نقش دروازه بود برامون، دروازه ای که تمام کودکیمون رو پشتش مخفی کردیم
راستی، چقدر شیشه شکستیم؟
چقدر دعوا می کردیم، همون دعواهای بچگی و همون قهر های الکی که نیم ساعت بیشتر طول نمیکشید
چقدر بچه های محله رو جمع می کردم خونمون و لباس زورو میپوشیدم و براشون نمایش اجرا می کردم خودمم می شدم زورو
چقدر راست گریه می کردیم، وقتی همه دروغ می گفتند، دروغ می خوردند و دروغ برمی گرداندند
چقدر دلم می خواست یه بار این پینوکیو بزنه پدر آقا روباهه رو در بیاره و چقدر با آقا روباهه همدردی می کردم و از دست دست و پا چلفتی بودن گربه نره حرص می خوردم
همیشه دلم می خواست زبل خان حتی برای یک بار هم که شده درست کارش رو انجام میداد
چقدر تو دلم پت و مت رو راهنمایی کردم
چقدر شاکی می شدم وقتی یهو شلمان وسط کار ساعتش زنگ می زد و می خوابید و بامزی رو تنها می ذاشت
چقدر سعی می کردم شعر اول بارباپاپا رو بفهمم و آخرش هم نتونستم
چقدر از سگ آقای پتیول بدم می اومد
چقدر برای دیدن خونه مادر بزرگه لحظه شماری می کردم
آخ که چه لذتی داشت وقتی بابام منو برای اولین روز مدرسه برد گذاشت سر کلاس و من تمام مسیر رو پشت سرش باهاش برگشتم خونه
آخ که چه لذتی داشت وقتی معلم کلاس دوم لای انگشتام خودکار گذاشت. نمی دونم چرا اون موقع فکر می کردم که درد داشت. ولی احمق بودم، سراسر لذت بود
آخ که چه لذتی داشت وقتی کلاس اول بودم و بهم جایزه دادند
چه لذتی داشت روزی که حواسم نبود و با دمپایی رفتم تا سر کلاس سوم بشینم. چرا فکر می کردم زشته؟
اگه دوباره بچه بشم بیشتر شیشه میشکونم، همه چیز رو خراب می کنم، رو همه دیوارها نقاشی می کشم، همه دخترای محلمون رو وشگوون!! می گیرم، به همه لگد می زنم، سر کلاس می پرم تو بغل معلممون، همیشه با دمپایی می رم مدرسه، می رم در قابلمه رو بر می دارم همه گوشتهای غذا رو تند تند می خورم، اصلا می رم سوار گوسفند می شم گوشش رو هم می کشم، سبیل همه گربه های کوچه رو به باد می دم، چون فقط اون موقع هست که آدم آزاده هر کاری که می خواد بکنه
اگه دوباره بچه بشم یک لحظه هم از روی تاب پایین نمی یام، اینقدر روی سرسره سر می خورم که کف فلزیش بپوسه، اینقدر بچگیم رو محکم بغل می کنم که نتونه بره و دیگه بر نگرده
تو همین افکار بودم که یهو دیدم یه دختر بچه همینجوری که داره یخمک می خوره اومد از کنارم رد شد، همچین بهم نگاه می کرد که انگار دیو دیده، دلم می خواست برم یه گاز گنده به یخمکش بزنم، اصلا هوس کردم یه یخمک بخرم برم بشینم وسط ماسه های محوطه بازی و یخمک بخورم
ساعت حدود 11 شده بود و دیگه کسی تاب نمی خورد، ولی هنوز باد می اومد و تاب های خالی از بچه رو تکون می داد. شاید داشت امتحان می کرد ببینه سالم هستند یا نه، تا فردا دوباره بچه ها بیان سوارش بشند
من از پارک اومدم بیرون و رفتم سمت خونه، ولی می شنیدم که تاب و باد هر دو دارن به من می خندند
  نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:40  توسط فرهاد اسدی سهی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM